نویسنده :
شاهپرک - ساعت ۸:٤٢ ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٩

دوست داشتم...
ولی می دیدم تو خیلی گرفته و توخودتی
گذاشتم سرحساب مسافر بودنت
ناامید داشتنت شدم...
از خدا خواستم به اندازه ای که دوسم داری دوست داشته باشم
تازه چند روز از رفتنت نگذشته بود که...
عاشقت شدم....!!
نویسنده :
شاهپرک - ساعت ۳:٢٦ ق.ظ روز دوشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٩
هر روز...
همه را نگاه می کردم!
ولی امروز...
تو را دیدم!
نویسنده :
شاهپرک - ساعت ۱۱:٢٥ ق.ظ روز سهشنبه ۸ دی ۱۳۸۸

همه آرزوی مرگ دارند
من شوق دیدار ...!
نویسنده :
شاهپرک - ساعت ٦:٢۱ ب.ظ روز جمعه ۱ آبان ۱۳۸۸

رکوع می کنیم بر خلق
و سجده بر شیطان
اینست نمازی که تنها راه دوری از فحشا و منکر است؟
دیگر از قنوتمان کاری بر نمی آید...!
چندین نماز را قضا کنیم خدا؟
شاهپرک
سجده بر کف
توبه بر لب
دل پر از شوق گناه
معصیت را خنده می آید ز استغفار ما!
نویسنده :
شاهپرک - ساعت ٢:۳٠ ق.ظ روز چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸

عشق یعنی
در فراقت گردم کور
لیک ...
بر مشامم رسد عطرت از دور
شاهپرک
نویسنده :
شاهپرک - ساعت ٢:٢٢ ق.ظ روز چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸

مدتی می گذرد که قلبم را خانه ات ساخته ام
می گویند تو بنده نوازی
پس چرا اینقدر دیر به دیر می آیی؟
می دانم چرا ...
این خانه آنگونه که باید گرد گیری نشده
و تمامش به نامت نیست
اصلا این بار که گذارت به اینجا افتاد
آن را بکن و با خود ببر...!
شاهپرک
نویسنده :
شاهپرک - ساعت ۸:٥۳ ب.ظ روز سهشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸

وقتی دیدم سلاحت را
فهمیدم به جنگ می روی
ولی شک داشتم...
وقتی دیدم ناجوانمردی دشمنت را
درک کردم نهایت مظلوم بودن را
ولی بازهم شک داشتم...
وقتی عدد همرزمانت را با دشمنانت قیاس کردم
فهمیدم اوج تنهایی کجاست...
ولی هنوز آن شک پا بر جا بود ...
وقتی در صحرای داغ
مدتها نظاره گر بودم جسم بی جانت را
فهمیدم که چقدر غریبی
ولی شک ام هنوز برطرف نشده بود...
اما ....!!
اما هنگامی که دیدم قمقمه ات خالیست...!!!
یقین یافتم اجر شهادتت کمتر از شهدای کربلا نبوده...!
شاهپرک
نویسنده :
شاهپرک - ساعت ٩:۳۸ ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۸

گویی قوای ذهنیم ضعیف شده
مدام در تکرار خاطرات
در لحظه ای مشخص
ذهنم قفل می شود و نگاهم خیره می ماند
این چه صحنه ایست خدایا که این جسم ضعیف توان تکرارش را ندارد
بگذار بار دیگر مرور کنم
آه .....
لحظه ی خداحافظی...!!
شاهپرک
نویسنده :
شاهپرک - ساعت ۱۱:٢٩ ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸۸

وقتی کنار پنجره ی اتاقم
با دیدن عابران کوچه
غرق در خیالات میشوم
فراموش می کنم گذر زمان را
اما هنگامی که تو عبور می کنی
سریع نگاهم را برمی گردانم
به ساعت اتاق...
شاهپرک
نویسنده :
شاهپرک - ساعت ۱۱:٠٧ ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸۸

خدای مهربان !
می دانم همه ی مهمان های رمضانت را
با لطف و کرم بی اندازه ی خود بخشیده ای
و هنگام بدرقه شان
دسته دسته هدایای آسمانی را
برایشان شاباش کردی...
نه! دیدنشان چشم بصیرت نمی خواهد
یقین دارم این باران های بهاری حرفی جز این را نمی زنند...
بیا نزدیک تر !
تو هم گوش بده .... .
شاهپرک
نویسنده :
شاهپرک - ساعت ٤:۳۸ ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸۸

خدایا گله دارم از تو...
هر جور که حساب می کنم لایق عتابت هستم
ولی چرا نمی رسد این عذاب و عتاب!
خدایا می دانم چرا
هر روز دلیلش را به زبان جاری می کنم :
بسم الله الرحمن الرحیم
باشد تو مهربان و بخشنده ، ولی ای خدا دیگر خجالت می کشم از این همه ی مهربانیت
لااقل بگذار سنگینی گناهانم با تحمل مجازاتت کمتر شود
خدایا گله دارم از تو
گله دارم از این همه مهربانی...!!
شاهپرک
نویسنده :
شاهپرک - ساعت ۱:٠٢ ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸۸

آی خدا یعنی دیگه تموم شد...!
به بزرگیت قسم که خیلی دلم گرفت...!
خدا جون خوب مهمونی بودم برات تو این ماه ؟
یه بار نگی این بنده ما شب عیدی گریه کرد! تو بزار به حساب خوشحالی زیاد...!!
شاهپرک
نویسنده :
شاهپرک - ساعت ٥:٢۸ ق.ظ روز شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸

برای دیدنت باید تمام حروف انتظار را طی کنم
الفش را
که آرزوی دیدار است
نونش را
که نهایت اشتیاق است
تایش را
که تصورت هست در ذهن
ظایش را
که ظهورت هست در سحرگاه
باز الفش را
که آینده ایست نزدیک
و رایش را
که رسیدن است به تو ...
شاهپرک
نویسنده :
شاهپرک - ساعت ٢:٤٤ ق.ظ روز شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸

از آتش عشقی که درونم افروخت نگاهت
تمام خاطراتم سوخت
و اکنون...
تنها چیزی که به یاد دارم
لحظه ی دیدارمان است...
شاهپرک
نویسنده :
شاهپرک - ساعت ٢:۳٤ ق.ظ روز شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸

هنوز هم به من میخندی ؟!!
سعی کردم فراموشت کنم!
و بگریزم از فتنه هایت !
و دائم از شرت به خدایم پناه برده ام !
چه شده که هنوز قطع نکرده ای این خنده ی کریهت را
آرام می گوید :
گرچه از من دور شده ای
ولی هنوز صورتت به سمت من است...!!!
شاهپرک